بابا نان دارد...
و شب هنگام
بابا با عرق شرم بر پيشاني
دستان خالي
و کيسه بدون نان آمد
و کودکش را با اشک سفت در آغوش ميکشد
پ.ن: تاثيرات طرح حذف يارانه ی نفس کشيدن در مملکت مردم سالار...
پ.ن:دورنگاهي شخصي به رابطه آينده کودکم و پدرش است
دیشب در خوابم
در همان جنگلی که قرارمان در خوابهایمان بود
همان جنگل زیبا وسیع و بکر
که تو دوستش داشتی
و من و تو تنها بودیم
یادت هست؟...
در آنجا از همان لبه پرتگاه که
منظره دره اش دلنواز بود
و رویاها در آن داشتیم
به پایین پرت شدم و
م ر د م
پ.ن:تعبیر این خواب را در کل جهان تنها یک نفر میداند
پ.ن:آغوش خاطره ها همیشه گرم است
حتی اگر صاحب آغوش دیگر نباشد...
تمام ابروی ۲۲ساله ام را انباشته و
پیشکش درگاهت میکنم
وتنها استجابت یک دعا را میطلبم:
نیک بختی یک عزیز
که کابوسهای شبانه ام میگوید
دلش را شکستم...
هر چند او قرارست هرگز از من نگذرد
پ.ن:اله من تویی تنها کریم و ستارالعیوب
نقابم را میکنم
غلتی میزنم
در آینه بی اختیار تصویرم را میبینم
وای دخترک...
جای نقاب روی صورتم مانده...
پ.ن:یک دوست واره برای همیشه از زندگیم حذف شد و خداحافظی کرد تا قیامت...
پ.ن:خدایا حکمتت رو شکر...
پ.ن:دوستی از کویر به دیدنم امد
پ.ن:یادت میاد گفتم بهت اگه نمیشی مرهمم تورو خدا
زخمم نشو که تیکه پارست بدنم...
با ضربتی بر پشتم میکوبند
آهای...لطفی کن!
بر سرم بکوب که
نیک جهان مادر را با این پلید گیتی
معامله کردم
پ.ن:حس دوباره خاله بودن رو تجربه کردم...
پ.ن:تنها خدا را دارم...به غیر او تنهایم
پ.ن:برکه بودن سخت است...من دریا میخواهم
پ.ن:هر کسی از ظن خود شد یار من...ازدرون من نجست...