تبليغاتX
تراوشات یک ذهن کویری
مادربزرگ وسوسه میوه ممنوعه ات

چون تو مرا نیز از خودبیخود کرده

من نیز میگویم  سییییب

از من عکسی به یادگار بگیر... 

 

پ.ن: این روزها خیلی تنهام...تنهای تنها

پ.ن: چشم خوبم سالگرد یکسالگیت مبارک

منو ببخش که این یکسال انقدر بارونیت کردم...

 

88/06/29 تراوشات ذهن صبا |

 

چکه چکه گونه هایم تر میشود

ذره ذره بغضهایم آب میشود

نعره نعره فریاد میکشم،

ضجه میزنم تا عرشت بلرزد

اله من.مولای من:

به حرمت جدم ببخشای من سراپا گناه را

نجاتم ده از آتش قهرت

از  تنگی و وحشت قبرم...

پ:آروم آروم ...فقط واگذار... کردم بخدا

88/06/17 تراوشات ذهن صبا |