دور انگشتم میبندم
تا یادم نرود که
باید عشقت از یادم برود.
پ:وقتی او میگوید تو رو نمیخواهد پس
تقلا بی فایدست
پ:سرنوشت رو سپردم به اوس کریم
پ:مدار احساساتمو باید تعمیر کنم
پ:کویر مثل همیشه عالی و آرامش بخش
او شد و در گوشش زمزه کرد:
طنین خرد شدن
استخوانهایم
غرورم
عشقم
احساس پاکم
زندگی ام
همه را در فشار بازوان مردانه ات
میپرستم
پ:باید امید داشته باشم...مجبورم..مجبور
پ:حافظ عجیب داره بهم خط میده
منم عجیب گوش به حرفش شدم
پ:آروم آروم باید برم؟نه
پ:چندی دیگر به ملاقات کویر میروم
گوی پیشگویی زندگی منه
لبانت میگوید بامنی
ولی در گوی همه چیزو همه کس را میبینم
جز تصویر خودمو
پ: ببین همه میگن باید به نبود کویر
عادت کنم پس باید عادت کنم...
پ: تو وبلاگم به ناچار مجبور به سانسور ... هستم
پ:جایی دیگر را میابم برای بیان سانسوریجاتم
پ:زندگی بدجور ... بدجور