تبليغاتX
تراوشات یک ذهن کویری
نخی را محکم

 دور انگشتم میبندم

تا یادم نرود که

 باید عشقت از یادم برود.

پ:وقتی او میگوید تو رو نمیخواهد پس

تقلا بی فایدست

پ:سرنوشت رو سپردم به اوس کریم

پ:مدار احساساتمو باید تعمیر کنم

پ:کویر مثل همیشه عالی و آرامش بخش

88/05/29 تراوشات ذهن صبا |

دخترک خیره به چشمان

او شد و در گوشش زمزه کرد:

طنین خرد شدن

استخوانهایم

غرورم

عشقم

احساس پاکم

زندگی ام

همه را در فشار بازوان مردانه ات

میپرستم

پ:باید امید داشته باشم...مجبورم..مجبور

پ:حافظ عجیب داره بهم خط میده

منم عجیب گوش به حرفش شدم

پ:آروم آروم باید برم؟نه

پ:چندی دیگر به ملاقات کویر میروم

88/05/18 تراوشات ذهن صبا |

چشمای سیاه آتیشیت

گوی پیشگویی زندگی منه

لبانت میگوید بامنی

ولی در گوی همه چیزو همه کس را میبینم

جز تصویر خودمو

پ: ببین همه میگن باید به نبود کویر

 عادت کنم پس باید عادت کنم...

پ: تو وبلاگم به ناچار مجبور به سانسور ... هستم

پ:جایی دیگر را میابم برای بیان سانسوریجاتم

پ:زندگی بدجور ... بدجور

88/05/13 تراوشات ذهن صبا |