خون میگریست دخترک
وقتی سنگها بر سرش فرود میامد
و ضجه میزد
الهی العفو
پ:اون لحظه کی واقعا میتونه دادگر مطلق باشه
پ:چیزی برای گفتن ندارم
و تو چون پیچکی سراسر احساس
مرا سخت در خود میفشاری
و من در بیم خشک شدنت هستم
و از آوار شدن خود هراسی ندارم
پ:هیچ ربطی به حس و حال این روزام نداره
فقط فی البداهه بود سر کلاس وصایا
پ:همزبونی حس خوبیه