تبليغاتX
تراوشات یک ذهن کویری
 

خون میگریست دخترک

وقتی سنگها بر سرش فرود میامد

و ضجه میزد

الهی العفو

پ:اون لحظه کی واقعا میتونه دادگر مطلق باشه

پ:چیزی برای گفتن ندارم

 

87/02/30 تراوشات ذهن صبا |

من به سان دیوار

و تو چون پیچکی سراسر احساس

مرا سخت در خود میفشاری

و من در بیم خشک شدنت هستم

و از آوار شدن خود هراسی ندارم

پ:هیچ ربطی به حس و حال این روزام نداره

 فقط فی البداهه بود سر کلاس وصایا

پ:همزبونی حس خوبیه

 

87/02/14 تراوشات ذهن صبا |