تبليغاتX
تراوشات یک ذهن کویری
مادر کودک را شیر میدهد

و او از مادر خواندن و نوشتن میاموزد

وقتی کمی برگتر شد

کیف او را خالی میکند تا سیگار بخرد

و از سرمایه او به دانشگاه میرود

وقتی برای خودش به اصطلاح مردی شد

در یک کنفرانس مطبوعاتی

پا روی پا میاندازد و میگوید

عقل زن کامل نیست

پ:خوشحالم واسه مامان که پسر نداره

پ:و واسه خودم که داداش ندارم

86/07/29 تراوشات ذهن صبا |

 

خسته شدم از بس با روی سیاه

شبهای ق د ر ت زار زدم

الغوث

الغوث

خلصنا من النار یا رب

پ:رب من تو رو به جدم منو ببخش

پ: اشکام نمیزاره مانیتور رو ببینم...

پ: و مغزم دیگه جواب نمیده...

 

86/07/13 تراوشات ذهن صبا |

 آنقدر خیال بافتم

که تمام کلافهای ذهنم به

لباس آرزویی مبدل شد

ای کاش اندازه ام میشد!

پ: علف هرزه گیاهی است که خاصیت آن هنوز کشف نشده

پ: پس به خودت امیدوار باش!

...

86/07/05 تراوشات ذهن صبا |