عشق همان سیب ممنوعه بود که آدم برای حوا چید
و تو خوب می دانی که من همان سیب ممنوعه ام که
به عشق تو هنوز بر شاخه ی حیات آویزانم.
بنويس! بابا انار دارد: معلم مي گويد
و او به ياد مي آورد دست هاي لرزان بابا هيچ اناري ندارد،
ميان شيارهاي پينه بسته دستانش، جز رنج چيز ديگري نيست.
معلم هجي مي کند انار مي شنود «فقر»؛
معلم مي گويد:«نان دارد»، مي داند که، دروغ است هيچ ناني ندارد
معلم مي گويد:«آن مرد در باران آمد» مي نويسد، آن مرد در باران رفت و هرگز نيامد.
......................