تبليغاتX
تراوشات یک ذهن کویری

فرقي نمي كند گودال آب كوچكي باشي يا درياي بيكران...

 زلال كه باشي، آسمان در توست

85/02/31 تراوشات ذهن صبا |

این نوشته از خودمه

دوست دارم تا آخرش رو بخونی و بعد اگه خواستید نظربدید

  اینو طبق قولی که به بعضی از دوستام دادم گذاشتم

یکی بود،یکی نبود زیر گنبدکبود غیر از خدا هیشکی نبود

دلکم تنها یه گوشه واسه خودش نشسته بود

به کسی کاری نداشت با خودش مشغول کار و بازی بود

چشمام اونروز دنبال عروسک دختر همسایه بود

ناز و نرم و تپولی مثل آدم خوشگلا بود

از اونروز جلو چشام فقط عکس اون عروسکه بود

تو خوابام اون تک بازیگر صحنه ی رویاهای اکلیلی بود

بابا اون شب از سرکار که اومد

پریدم تو بغلش و گفتم دلم براش تنگ شده بود

یه بوس خوشگل و ناز روی گونه هاش گذاشتم و

از چشماش فهمیدم اون روز خیلی خسته شده بود

گفتم یه عروسک میخوام

مثل اونیکه دخترک همسایمون داشته بود

بابایی با عرقای شرم رو پیشونیش

 دستا و جیبای خالیش رو بهم نشون داده بود

اون شب هر چی دلم خواست گریه کردم

اما این گریه واسه عروسکه نبود

واسه دستای خالیه بابایی بود

یادمه مامان اون شب بغلم کرده بود

اشکامُ پاک کرد و به جاش یه بوس گرم گذاشته بود

در گوشم یواش و آهسته گفت

عزیزم،گلکم،امیدم،فرشته ام غصه نخور

خدا گفته یه روزی یکی میاد که واسه تو خوشگلم هزار تا عروسک میاره

اونروزه که دستای بابایی دیگه خالی نیست

اون میاد مهر و محبت میاره

بعد از اونروز تا حالا منتظرم اون آقا ِ بیاد

تا که دنیا پربشه از عروسکای ناز

تا که دستا پر بشن همه دستا مخصوصاً دستای بابا...

85/02/20 تراوشات ذهن صبا |

 

سلاخی زار زار می گریست 

او به ....

قناری کوچکی

دل بسته بود !!!

85/02/14 تراوشات ذهن صبا |

تنها بودم تو رسیدی

گفتی "ما" بشیم بهتره

دیگر تنها نبودم

اما بعد از مدتی سر قرار نیومدی

یک روز که داشتم دنبالت میگشتم

به تنهای دیگری رسیدم

گفتم چرا تنهایی؟

گفت یارم نیومده

یکهو با خوشحالی بلند شد

و گفت اومد

وقتی برگشتم تو را دیدم

ای نامرد

(منو ببخش که باز از نامردی نوشتم)

85/02/06 تراوشات ذهن صبا |