خورشید غروب کرده بود،
زن از فرط خستگی و سرما بی رمق روی زمین افتاد.
نیمه شب از شدت تشنگی در خواب نالید،گل ساقه اش را خم کرد و قطره
شبنمی را در دهان زن غلتاند.
علفهای سبز اطراف زن رشد کردند تا گرمش کنند و خورشید صبحگاهی
آنقدر تابید تا گرمش کند.
زن غلتید تا بیدار شود،با این کار علفها را زیر بدنش له کرد و با دستش
شاخه گل را شکست ،
چشمش که به خورشید افتاد گفت :"لعنت به این خورشید ،باز هم امروز
هوا گرم است."