تبليغاتX
تراوشات یک ذهن کویری

خورشید غروب کرده بود،

 زن از فرط خستگی و سرما بی رمق روی زمین افتاد.

نیمه شب از شدت تشنگی در خواب نالید،گل ساقه اش را خم کرد و قطره

شبنمی را در دهان زن غلتاند.

علفهای سبز اطراف زن رشد کردند تا گرمش کنند و خورشید صبحگاهی

 آنقدر تابید تا گرمش کند.

زن غلتید تا بیدار شود،با این کار علفها را زیر بدنش له کرد و با دستش

 شاخه گل را شکست ،

چشمش که به خورشید افتاد گفت :"لعنت به این خورشید ،باز هم امروز

هوا گرم است."

 

85/01/14 تراوشات ذهن صبا |