تبليغاتX
تراوشات یک ذهن کویری

نه، نرو صبر کن

قرارمان این نبود

باید سکه بیاندازیم

اگر شیر آمدتردید نکن که دوستت دارم!

اگر خط آمد مطمئن باش دوستت دارم!

....صبر کن سکه بیاندازیم

اگر دوستت نداشتم.....آنوقت برو!

(برای اونیکه سعی میکنه دوست داشتن رو تو وجودم زنده کنه...)

85/01/28 تراوشات ذهن صبا |

تو را به دادگاه خواهند کشید......

 شاید به حبس ابد محکوم شوی.جزییات جنایتت معلوم نیست.

 اما.....

اثر انگشت تو را روی قلبی شکسته یافته اند!!!

 

85/01/22 تراوشات ذهن صبا |

خورشید غروب کرده بود،

 زن از فرط خستگی و سرما بی رمق روی زمین افتاد.

نیمه شب از شدت تشنگی در خواب نالید،گل ساقه اش را خم کرد و قطره

شبنمی را در دهان زن غلتاند.

علفهای سبز اطراف زن رشد کردند تا گرمش کنند و خورشید صبحگاهی

 آنقدر تابید تا گرمش کند.

زن غلتید تا بیدار شود،با این کار علفها را زیر بدنش له کرد و با دستش

 شاخه گل را شکست ،

چشمش که به خورشید افتاد گفت :"لعنت به این خورشید ،باز هم امروز

هوا گرم است."

 

85/01/14 تراوشات ذهن صبا |

اگه یه روز قلبه کسی رو شکوندی یه میخ بکوب به یه دیوار

وقتی دلش رو بدست آوردی اون میخ رو از دیوار بکش بیرون

ولی همیشه یادت باشه جای اون میخ همیشه روی دیوار هست

 

85/01/06 تراوشات ذهن صبا |