
زمانی که گلدان شکست............
پدر گفت:حيف بود
مادر گفت:عمرش کوتاه بود
برادر گفت:زيبا بود
خواهرم گفت:مال من بود
ولی زمانی که قلب من شکست
هيچ کس حتی آخ هم نگفت

تازه داشت طعم جوانی را احساس میکرد تازه داشت می فهمید
جوانی کردن یعنی چی.همه چیز برایش رنگ جدیدی داشت.
همیشه از روز بارانی بدش می آمد اما حالا بارون که می آمد مثل
مرغ باران جان دوباره می گرفت.
دیگر نمیتوانست به راحتی از کنار گریه های مادرش، اعتیاد
پدرش،بغض کردن خواهرانش و اشکهای پنهانی شبانه برادرش
بگذرد.
روزی به فکری فرو رفت شاید با قربانی کردن خود می توانست تمام
مشکلات را حل کند.
بدون تلف کردن وقتی به هر کدام از دوستانش یک یادگاری داد.
درنگ نکرد ماشه را چکاند رفت تا نبیند هشتپایی به نام سرطان
دارد جان مادرش را میکاود.
رفت تا نبیند دیگر النگوهای خواهرانش هستند که خرجاعتیاد پدرش
را میدهند.
رفت تا نبیند دیگر خانه رنگ رخسار برادرش را هم نمی بیند.
شاید اگر بود هنوز گریه های مادرش، اعتیاد پدرش،بغض کردن
خواهرانش و گریه های شبانه برادرش برایش رنگ تازهای داشت.

چشمهایت زمین سبز محبت بود
و من قانون جاذبه اش را فهمیدم
که سیب سرخ دلم افتاد.
مطمئن باش ، برو ...
ضربه ات كاري بود ، دل من سخت شكست
...
و چه زشت به من و سادگيم خنديدي
و به اين قلب يتيم
كه خيالم مي گفت تا ابد مال تو بود ...
تو برو
برو تا راحت تر
تكه هاي دل خود را آرام سر هم بند زنم !

دروغ میگفت
..دیگری را دوست میداشت
..بارها گفتم : دوست داری مرا ؟
تا آن موقع خاموش بودم ولی آخر صبرم تمام شد و
فریاد زدم راستش را بگو هر چه هست
..از گناهانت هر چه سنگین باشد خواهم گذشت و
تو را خواهم بخشيد..عاقبت با امید و آرزوی فراوان پیش آمد و
گفت: مرا ببخش دیگری را دوست دارمبه او گفتم: حال که تو سالهاست به من دروغ می گویی
این بار من به تو دروغ میگویم
..((
هرگز تو را نخواهم بخشید ))
دو خط موازي زاييده شدند. پسركي در كلاس درس آن ها را روي كاغذ
كشيد. آن وقت دو خط موازي چشمشان به هم افتاد و خط دومي از هيجان
لرزيد در همين لحظه معلم فرياد زد : دو خط موازي هرگز به هم نمي
رسند.
و بچه ها تكرار كردند: دو خط موازي هيچ وقت به هم نميرسند.دو
خط موازي لرزيدند.به همديگر نگاه كردند و خط دومي زد زير گريه. خط اول
نا اميد نشد. خطوط موازي از صفحه ي كاغذ بيرون خزيدند از زير در كلاس
گذشتند
از همه ياري جستند كلام همه يك چيز بود دوخط موازي هرگز به هم
نميرسند بالاخره به كودكي رسيدند. كودك فقط يك جمله گفت: شما به هم
ميرسيد
يك روز به يك دشت رسيدند.يك نقاش ميان سبزه ها ايستاده بودو نقاشي
مي كرد.خط اولي گفت : بيا وارد آن بوم نقاشي شويم.در آن حتما آرامش
خواهيم يافت.آن دو روي دست نقاش رفتندو بعد روي قلمش. نقاش فكري
كرد و قلمش را حركت داد. وآن دو ريل قطاري شدند كه از دشتي مي
گذشتند.
و آن جا كه خورشيد سرخ آرام آرام پايين مي رفت سر دو خط موازي
عاشقانه به هم مير سيد.............