تبليغاتX
تراوشات یک ذهن کویری

 

 

بهتر آنكه بوسه ات را به سنگي بخشيده بودي تا به گونه من 

 آه مادر     

اگر پرنده اي به دنيا آورده بودی

 در گرماي آغوشت پناه مي گرفت

اگر درختي به دنيا مي آوردي ، از آواي ترانه ات

  به سبزي مي گراييد برگ هايش

ولي اكنون كه انسان به دنيا آوردي ،

 تنهاي تنها مانده اي ، اي نازنين

 آه چه تلخ است  انسان زاده شدن

 .......وقتي كه انسان را برادري جز دشنه نيست  

84/10/25 تراوشات ذهن صبا |

توي يك ديوار سنگي

دو تا پنجره اسيرن

دوتا خسته دو تا تنها

يكيشون تو يكيشون من

ديوار از سنگ سياهه

سنگ سرد و سخت خارا  

زده قفل بي صدايي  

به لباي تشنه ما

نمي تونيم تا بجنبيم  

زير سنگيني ديوار 

همه عشق منو تو  

قصه است قصه ديوار...

84/10/24 تراوشات ذهن صبا |

 

از غريبانه مردن باكي ندارم؛از غريبانه زيستن مي هراسم

 

.از گم شدن در اين هواي مه آلودغريب مي هراسم،

 

هنوز هم آواز صميمي مادر از سالهاي كودكيم به گوش ميرسد،

 

 كاش قصه آن شبها تكرارميشد از غريبانه زيستن مي هراسم. 

 

84/10/23 تراوشات ذهن صبا |

 

 

 

 

دخترك خنده كنان گفت كه چيست        راز اين حلقه زر

 

راز اين حلقه كه انگشت مرا              سخت گرفتست به بر

 

راز اين حلقه كه در چهره او              اينهمه تابش و رخشندگي است

 

 

مرد حيران شد و گفت:                      حلقه خوشبختي است- حلقه زندگي است

 

همه گفتند مبارك باشد                      دخترك گفت:  دريغا كه مرا

 

باز در معني آن شك باشد                 سالها رفت و شبي

 

زني افسرده نظر كرد درآن حلقه زر     ديد در نقش فروزنده او

 

روزهائي كه به اميد وفاي شوهر       به هدر رفته هدر

 

زن پريشان شد وناليد كه واي           واي اين حلقه كه در چهره او

 

باز هم تابش و رخشندگي است          حلقه بردگي و بندگي است

      

84/10/20 تراوشات ذهن صبا |

 

 

 

 

دست و دل بازترين شاعر شبهاي كوير


خسته ام. جا زده ام. بي كسي ام را بپذير


باز يك كاسه غزل. كوزه لبريز جنون


و حصاري كه تو باشي و همان كلبه متروك و حصير


چيني نازك تنهايي من را با شعر


امشب از بازترين پنجره ها قرض بگير


كاش امشب غم طوفان زده ام سر مي رفت


دل به دريا بزنم. خواب تو مي شد تعبير


صبر كن فرصت يك جام دگر ندبه بخوان


پشت بام غزل خرد مرا كن تعمير


راستي دير شده تيشه فرهاد كجاست؟


نكند دير بجنبم. برسم با تاخير؟؟

84/10/20 تراوشات ذهن صبا |

 

دختري استاده بر درگاه
چشم او بر راه
 در ميان عابران چشم انتظار مرد خود مانده ست
 چشم بر مي گيرد از ره
باز
مي دهد تا دوردست جاده مرغ ديده را پرواز
از نبرد آنان كه برگشتند
گفته اند
او بازخواهد گشت
ليك در دل با خود اين گويند
صد افسوس
 بر فراز بام اين خانه
 روح او سرگرم در پرواز خواهد گشت
جاده از هر عابري خالي ست
 شب هم از نيمه گذشته ست و كسي در جاده پيدا نيست
 باز فردا
 دخترك استاده بر درگاه
 چشم او برراه

84/10/19 تراوشات ذهن صبا |

 

 اين مرد خودپرست 


 اين ديو اين رها شده از بند

 
 مست مست


استاده روبه روي من و خيره در منست

 
گفتم به خويشتن


آيا توان رستنم از اين نگاه هست ؟


مشتي زدم به سينه او


 ناگهان دريغ


 آيينه تمام قد رو به رو شكست

(حميد مصدق)

84/10/19 تراوشات ذهن صبا |