سلام بچه ها
ميدونيد؟امروز داشتم به دوران بچگيم فكر ميكردم
البته زياد از دوران بچگيم يادم نيست ولي هموناشم كه يادمه واسه الان غنيمته
ياد درياوآب بازياش بخير،آخه هر وقت ميخواستن ما رو ببرن اردو ميبردند دريا
يادش بخير يه دفعه ما رو بردن دريا ما هم با همون مانتوي مدرسه رفتيم تو آب
موقعي كه سرويس اومد مثل هميشه هجوم برديم طرف سرويس اما،اما
جناب راننده تا ديد ما سرا پا خيسيم از ترس تخريب اموالش اجازه نداد سوار شيم
حدود يه ساعت تو اين گرما ما رو نگه داشت تا يه كم لباسامون خشك شد
بعد هم سوار شديم
چه روزايي بود همش خاطره يادش بخير
الانم خوبه ولي نميدونم چرا ديگه اتفاقاتي كه برام مي افته جالب و قشنگ نيست
يه روز از دست يه نفر ناراحت ميشم يه روز از خوشحالي ميخوام بال درارم
يه روز از تولدم پشيمون ميشم ،يه روز خودم رو خوشبخت ترين دختر دنيا ميدونم
اين همه تضاد؟؟؟؟!!!!
امروزم يكم دلم گرفته نميدونم چرا ؟
شايد بخاطر هوا باشه آخه بد جوري آسمون گرفته....
(اونم يه اثر هنري از خودمه در سن 4 سالگي)
بهتر آنكه بوسه ات را به سنگي بخشيده بودي تا به گونه من
! آه مادر
اگر پرنده اي به دنيا مي آوردي
در گرماي آغوشت پناه مي گرفت
اگر درختي به دنيا مي آوردي ، از آواي ترانه ات
به سبزي مي گراييد برگ هايش
ولي اكنون كه انسان به دنيا آوردي ،
تنهاي تنها مانده اي ، اي نازنين
آه چه تلخ است انسان زاده شدن
.......وقتي كه انسان را برادري جز دشنه نيست

توي يك ديوار سنگي
دو تا پنجره اسيرن
دوتا خسته دو تا تنها
يكيشون تو يكيشون من
ديوار از سنگ سياهه
سنگ سرد و سخت خارا
زده قفل بي صدايي
به لباي تشنه ما
نمي تونيم تا بجنبيم
زير سنگيني ديوار
همه عشق منو تو
قصه است قصه ديوار...


اینم عکس خودمه کنار دریای کیش)
دريك صبح گرم تابستان در زير آسمان شهر تهران نوزادي متولد شد
نوزادي دختر با وزن 2كيلو و750 و با قد 48 سانت به دنيا معرفي شد.
ساعت 7 صبح بود در بيمارستان مردم در تاريخ 25 تير۶۶
اين زمانيست كه من به دنيا قدم گذاشتم
بابام مكه بود و همه داشتن آش پشت پاي بابام رو مي پختند .
وقتي 40 روزم شد برگشتيم كيش چون كار بابام تو كيش بود
يه دختر تپولي با موو چشمهاي مشكي
۲سالم كه بود اومديم تهران و تا 4 سالگي اونجا بوديم
البته بدون بابام بعد دوباره برگشتيم كيش تا 7 سالگي كيش بودیم
اين بار تقدير ما رو به سمت يزد آورد و تا حالا توي يزديم.
من از شمال حوادث عبور خواهم كرد
بلور عشق، از آن سوى شرق دل تابيد
غبار خانه جان، غرق نور خواهد كرد
كسى به وسعت خورشيد مى رسد از راه
در آستان رهش دل صبور خواهم كرد
دلم هزار برابر گرفته از رنگ است
صفاى آيينه ها را مرور خواهم كرد
كنون كه عشق مساوى است با رنجيدن
خطوط طرح بلا را سرور خواهم كرد
شبيه بوى نسيمى، پر از نم باران
به نقش باور هستى عبور خواهم كرد
صداى آبى معراج سخت پيچيده است
به التفاتى و آهى نشور خواهم كرد
چه مى شود كه بگويى تو هم صدا با من
كه در جنوب عواطف ظهور خواهم كرد

از غريبانه مردن باكي ندارم؛از غريبانه زيستن مي هراسم
.از گم شدن در اين هواي مه آلودغريب مي هراسم،
هنوز هم آواز صميمي مادر از سالهاي كودكيم به گوش ميرسد،
كاش قصه آن شبها تكرارميشد از غريبانه زيستن مي هراسم.

نمي خواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت ؟
ولي بسيار مشتاقم كه از خاك گلويم سوتكي سازد ،گلويم سوتكي
باشد به دست كودكي گستاخ و بازيگوش و او يك ريز و پي در
پي دم گرم خودش را در گلويم سخت بفشارد،و خواب خفتگان
آشفته را آشفته تر سازد ،بدين سان بشكند در من سكوت مرگ
بارم را.
(دكتر علي شريعتي)


وقتي عاشق نيستي غروب فقط غروبه وقتي عاشق شدي ديگه غروب
عاشقانست و وقتي مهجوري غروب سخت دلگيره!..

بر بوته ها نوشتند" هرگز گلي
نچينيد" اما چه سود طوفان خواندن
بلد نباشد
سخنان کورش کبیر به ایرانیان اصیل
کشورهای جهان اربعه را به سرگذاشته ام اعلام می
کنم که تا روزی که زنده هستم و مزدا توفيق سلطنت را
به من می دهد دين و آئين و رسوم ملتهائی که من
پادشاه آنها هستم محترم خواهم شمرد و نخواهم
گذاشت که حکام و زير دستان من دين و آئين و رسوم
ملتهائی که من پادشاه آنها هستم يا ملتهای ديگر را
مورد تحقير قرار بدهند يا به آنها توهين نمايند.
من از امروز که تاج سلطنت را به سر نهاده ام تا روزی
که زنده هستم و مزدا توفيق سلطنت را به من می دهد
هرگز سلطنت خود را بر هيچ ملتی تحميل نخواهم کرد و
هر ملت آزاد است که مرا به سلطنت خود قبول کند يا
ننمايد و هرگاه نخواهد مرا پادشاه خود بداند من برای
سلطنت آن ملت مبادرت به جنگ نخواهم کرد.
من تا روزی که پادشاه ايران هستم نخواهم گذاشت
کسی به ديگری ظلم کند و اگر شخصی مظلوم واقع شد
من حق وی را از ظالم خواهم گرفت وبه او خواهم داد و
ستمگر را مجازات خواهم کرد.
من تا روزی که پادشاه هستم نخواهم گذاشت مال غير
منقول يا منقول ديگری را به زور يا به نحو ديگر بدون
پرداخت بهای آن و جلب رضايت صاحب مال تصرف نمايد و
من تا روزی که زنده هستم نخواهم گذاشت که
شخصی ديگری را به بيگاری بگيرد و بدون پرداخت مزد
وی را به کار وا دارد.
من امروز اعلام می کنم که هر کسی آزاد است که هر
دينی را که ميل دارد بپرستد و در هر نقطه که ميل دارد
سکونت کند مشروط بر اينکه در آنجا حق کسی را
غصب ننمايد و هر شغل را که ميل دارد پيش بگيرد و
مال خود را به هر نحو که مايل است به مصرف برساند
مشروط بر اينکه لطمه به حقوق ديگران نزند.
من اعلام می کنم که هر کس مسئول اعمال خود می
باشد و هيچ کس را نبايد به مناسبت تقصيری که يکی از
خويشاوندانش کرده مجازات کرد و مجازات برادر گناهکار
و بر عکس به کای ممنوع است و اگر يک فرد از خانواده
يا طايفه ای مرتکب تقصير می شود فقط مقصر بايد
مجازات گردد نه ديگران.
من تا روزی که به ياری مزدا زنده هستم و سلطنت می
کنم نخواهم گذاشت که کسی مردان و زنان را به عنوان
غلام و کنيز بفروشند و حکام و زير دستان من مکلف
هستند که در حوزه حکومت و ماموريت خود مانع از
فروش و خريد مردان و زنان بعنوان غلام و کنيز بشوند و
رسم بردگی بايد به کلی از جهان برافتد.
از مزدا خواهانم که مرا در راه اجرای تعهداتی که نسبت
به ملتهای ايران و بابل و ملتهای ممالک اربعه بر عهده
گرفته ام موفق گرداند.

از اين ناراحت بودم كه كفش ندارم
ناگهان در خيابان كسي را ديدم كه پا نداشت
نمي خواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت ؟
ولي بسيار مشتاقم كه از خاك گلويم سوتكي سازد ،گلويم سوتكي
باشد به دست كودكي گستاخ و بازيگوش و او يك ريز و پي در
پي دم گرم خودش را در گلويم سخت بفشارد،و خواب خفتگان
آشفته را آشفته تر سازد ،بدين سان بشكند در من سكوت مرگ
بارم را.
(دکتر علي شريعتي)

میدونستید؟![]()
-كرگدنها قادرند سريعتر از انسانها بدوند.
-هيچ پنگوئني در قطب شمال وجود ندارد.
-مادر و همسر گراهام بل مخترع تلفن هر دو ناشنوا بوده اند.
-كانادا يك واژه هندي به معني "روستاي بزرگ" ميباشد.
-10 درصد وزن بدن انسان (بدون آب) را باكتريها تشكيل ميدهند.
-11 درصد جمعيت جهان را چپ دستان تشكيل ميدهند.
-از هر 10 نفر، يك نفر در سراسر جهان در جزيره زندگي ميكند.
-98 درصد وزن آب از اكسيژن تشكيل يافته است.
-يك اسب در طول يك سال 7 برابر وزن بدن خود غذا مصرف ميكند.
-رشد دندانهاي سگ آبي هيچگاه متوقف نميگردد.
-قلب والها تنها 9 بار در دقيقه ميتپد
عمر سنجاقكها تنها 24 ساعت ميباشد
(خداییش میدونستید؟دیدی نمیدونستی....
)

بابا جون من بي خيال![]()
![]()

عيد قربان بر همتون مبارك
و
تسليت به تمام گوسفندان
دنيا مخصوصا از نوع ايرانيش
![]()
![]()
ديگر از سقف زمانه . آفتابي برنميتابد مرا
کوچه باغان گذشته خالي از فرياد شبگرد و غزل گشته
باغ سرسبز جوانی ها خزانی شد
کوچه باغان گذشته خالي از فرياد شبگرد و غزل گشته
(این شعر رو دوست خوبم امیر برام فرستاده.)
تو گل ناز مني
تو چنان شبنم پاك سحري
نه از آن پاك تري
از تو ميگيرد وام هر بهار اين همه زيبايي را
چه شبي بود و چه فرخنده شبي
آن شب دور كه چون خواب از ديده پريد
من اين قصه شاد از لبان تو شنيد
زندگي رويا نيست
دخترك خنده كنان گفت كه چيست راز اين حلقه زر
راز اين حلقه كه انگشت مرا سخت گرفتست به بر
راز اين حلقه كه در چهره او اينهمه تابش و رخشندگي است
مرد حيران شد و گفت: حلقه خوشبختي است- حلقه زندگي است
همه گفتند مبارك باشد دخترك گفت: دريغا كه مرا
باز در معني آن شك باشد سالها رفت و شبي
زني افسرده نظر كرد درآن حلقه زر ديد در نقش فروزنده او
روزهائي كه به اميد وفاي شوهر به هدر رفته هدر
زن پريشان شد وناليد كه واي واي اين حلقه كه در چهره او
باز هم تابش و رخشندگي است حلقه بردگي و بندگي است

مي دوني
فاصله بين انگشت هات براي چيه؟
براي اينه كه يك نفر ديگه با انگشتهاش اونها رو پر كنه
پس دنبال
اون كسي باش كه بتونه اونها رو برات پر كنه
اگر خدا بهت داد نگهش داره


عاشقي پس گوش كن
اينو بدون يك عاشق هيچ موقع آبرو نداره!
بدون يك عاشق به اميد عشقش زندست!
بدون يك عاشق، عاشق كشي بلد نيست !
بدون يك عاشق هيچ وقت دروغ نميگه! خصوصاً به عشقش!!
بدون اگه دروغ به كسي بگي يعني اونو كشتي…..
اگه عشقتو دوست داري هرگز بهش قول نده!
خجالت و غرور رو بذار كنار !!
اگه دوسش داري بهش بگو…..
به ساده ترين شكلي كه ميتوني…..!!!!!

دست و دل بازترين شاعر شبهاي كوير
خسته ام. جا زده ام. بي كسي ام را بپذير
باز يك كاسه غزل. كوزه لبريز جنون
و حصاري كه تو باشي و همان كلبه متروك و حصير
چيني نازك تنهايي من را با شعر
امشب از بازترين پنجره ها قرض بگير
كاش امشب غم طوفان زده ام سر مي رفت
دل به دريا بزنم. خواب تو مي شد تعبير
صبر كن فرصت يك جام دگر ندبه بخوان
پشت بام غزل خرد مرا كن تعمير
راستي دير شده تيشه فرهاد كجاست؟
نكند دير بجنبم. برسم با تاخير؟؟

دوست عزيزم بايد چيزي را برايت بگويم ،شايد نداني،فكر كردم كه چه طور از بار تلخ اين خبر بكاهم،چه طور آب و رنگ بهتري به آن بدهم،وعده بهشت وعده ديدار با حق را به آن بيافزايم،توضيح هاي راز آميز برايش بيابم.اما حاصلي نداشت،نفس عميقي بكش و خودت را آماده كن.اين يك پيش گويي خطا ناپذير است.هيچ ترديدي در آن نيست.تو خواهي مرد،من خواهم مرد. شايد فردا يا پنجاه سال ديگر ،اما دير يا زود خواهيم مرد، حتي اگر دلمان نخواهد و يا برنامه ديگري داشته باشيم . پس به آنچه امروز مي خواهي انجام بدهي بيانديش و به آنچه فردا مي خواهي انجام بدهي و به آنچه در ادامه زندگي ات مي خواهي انجام بدهي بيانديش. پيوسته عاري از خطا در خدا زندگي كن ! با خدا زندگي كن ! براي خدا زندگي كن ! آنگاه هيچگاه دچار خطا نخواهي شد. امنيت تا زماني كه خود را كاملأ به خدا تسليم نكرده ايم ايمن نيستيم. *** آنچه لذت مي بخشد الزامأ نيك نيست و نيز آنچه نا خوشايند است يا دردناك ، هميشه بد نيست. نه اين را بطلب و نه از آن ديگري روي گردان. از هر آنچه خداوند پيش مي آورد خرسند باش. هر آنچه براي ما بخواهد،بيماري يا سختي ، فقر يا درد ، بدنامي يا فلاكت ،
همه براي ما بهترين است
معلم کلاس پنجم ابتدايي در اولين روز مدرسه مقابل دانش آموزان ايستاد و به چهره دانش آموزانش خيره شد و مانند اکثرمعلمان ديگر به دروغ به بچه ها گفت که همه آنها رابه يک اندازه دوست دارد. اما اين غير ممکن بود. چرا که در رديف جلو پسربچه اي به نام « تدي استودارد» درصندلي خود فرو رفته بود که چندان مورد توجه معلم قرارنداشت. خانم «تامپسون» سال قبل « تدي » را ديده بود و متوجه شده بود که او با بقيه بچه ها بازي نميکند. اينکه لباسهايش کثيف هستند و او همواره به استحمام نيازدارد . براي همين «تدي» فردي نامطلوب قلمداد مي شد. اين وضعيت چنان خانم « تامپسون» را تحت تاثير قرار داد که او عملا نمرات پاييني را بر روي برگه امتحا نياش درج مي کرد. در مدرسه اي که خانم «تامپسون» تدريس مي کرد، لازم بود تا او شرح گذشته تحصيلي همه دانشآموزانش را مورد بررسي قرار بدهد. او«تدي» را در نوبت آخر قرار داد . با اين حال وقتي پرونده وي را مرور کرد، بسيار شگفت زده شد . معلم کلاس اول « تدي » نوشته بود او بچه اي باهوش است که هميشه براي خنديدن آمادگي دارد. او تکاليفش را مرتب انجام ميدهد و رفتار خوبي دارد. او از اينکه دور و برش شلوغ باشد، خوشحال مي شود. معلم کلاس دوم نوشته بود :«تدي » دانش آموز بسيار باهوش و با استعداد است . همکلاسي هايش اورا دوست دارند اما او اخيرا به خاطر ابتلاء مادرش به يک بيماري لاعلاج دچار مشکل شده. و احتمالا زندگي اش سخت شده است. معلم کلاس سوم نوشته بود مرگ مادرش برايش بسيار سخت تمام شد. اوتلاش ميکند تا هرچه در توان دارد به كار بندد، اما پدرش چندان علاقهاي از خودش نشان نمي دهد. اگر در اين خصوص اقدامي نشود زندگي شخصي اش دچار مشکل خواهد شد. معلم کلاس چهارم نوشته بود :«تدي» انزواطلب است و علاقه چنداني به مدرسه نشان نميدهد. او دوستان زيادي ندارد و گاهي سر کلاس خوابش مي برد . اکنون خانم «تامپسون » مشکل وي را شناخته بود به خاطر همين از رفتار خود شرمسار شد . اوحتي وقتي که ديد همه دانش آموزانش به جز «تدي» هداياي کريسمس او را با کادوها و روبان هاي رنگارنگ زيبا بسته بندي کردهاند، حالش بدتر شد .هديه «تدي» با بد سليقگي در ميان يک کاغذ ضخيم قهوهاي رنگ پيچيده شده بود که او آن را از پاکت هاي خود درست کرده بود. خانم «تامپسون» براي باز کردن آن در بين هداياي ديگر دچارعذاب روحي شده بود. وقتي او يک گردنبند بدلي کهنه را که تعدادي ازنگينهاي آن هم افتاده بود به همراه يک شيشه عطرمصرف شده که يک چهارم آن باقي مانده بود از لاي کاغذ قهوه اي رنگ بيرون کشيد. گروهي از بچه هاي کلاس شليک خنده سر دادند . اما او خنده استهزاءآميز بچه ها را با تحسين گردنبند خاموش کرد. سپس آن را به گردن آويخت و مقداري از عطر را نيز به مچ دستش پاشيد. حرکت بعدي « تدي » کاملا خانم «تامپسون » را منقلب کرد. او مدتها منتظر ماند تا اينکه سرانجام خانم معلم خود را تنها گير آورد. سپس به وي گفت: خانم معلم امروز شما دقيقا بوي مادرم را مي دهيد . خانم «تامپسون» هاج و واج به او نگريست. پس از خوردن زنگ آخر رفتن بچه ها او يک سا عت در کلاس نشست و اشک ريخت. از آن روز به بعد او ديگر تدريس را صرفا به آموختن خواندن و نوشتن و رياضيات محدود نکرد. بلکه تلاش کرد تا به بچه ها درس زندگي هم بياموزد. خانم «تامپسون» بخصوص توجه خويش رابه «تدي» معطوف کرد . همچنانکه با پسرک کار مي کرد گويي ذهن وي دوباره زنده مي شد. هرچه بيشتر اورا تشويق مي کرد . پسرک بيشتر عکس العمل نشان مي داد . در پايان سال «تدي » يکي از بهترين دانش آموزان محسوب مي شد .خانم «تامپسون » علي رغم ادعايش که گفته بود که همه بچه ها را به يک اندازه دوست دارد اما اين بار هم دروغ مي گفت. چرا که تعلق خاطر ويژه اي نسبت به «تدي» داشت. يک سال بعد او نامه اي از طرف «تدي » دريافت کرد که در آن نوشته بود او بهترين معلم درتمام زندگي اش بود. شش سال ديگر نيز سپري شد تا اينکه او نامه ديگري از طرف « تدي » دريافت کرد. «تدي » در اين نامه نوشته بود درحال فارغ التحصيل شدن از دانشگاه با رتبه عالي است . او بار ديگر به خانم «تامپسون» اطمينان داده بود که وي را همچنان بهترين معلم تمام زندگي اش ميداند. سپس چهار سال ديگر نيز مثل برق و باد گذشت. نامه چهارم «تدي » اذعان مي کرد که او به زودي به درجه دکترا نايل خواهد آمد. او نوشته بود که مي خواهد باز هم پيشرفت کند وبار ديگر احساس قلبي خود را در خصوص وي تکرار کرده بود . ماجرا به همين جا خاتمه نيافت. بهار سال بعد نامه ديگري از طرف «تدي» به دست خانم«تامپسون » رسيد. او در نامه خود نوشته بود که با دختري آشنا شده ومي خوا هد با وي ازدواج کند. «تدي » اظهار کرده بود از آنجا که چند سالي است پدرش را از دست داده موجب افتخارش خواهد بود اگر خانم«تامپسون» بپذيرد و به جاي مادر داماد در مراسم عقد حضور داشته باشد . والبته خانم«تامپسون» پذيرفت. حدس ميزنيد چه اتفاقي افتاد؟ او در مراسم عروسي همان گردنبندي را در گردن آويخت که چند نگينش افتاده بود و همان عطري را که مصرف کرده بود که خاطره مادر «تدي» را در ياد او زنده مي کرد. در مراسم عروسي «تدي» با ديدن خانم «تامپسون » لبخند رضايت بر لبانش نشست پيش رفت وموءدبانه دست او را گرفت. بوسه اي بر پشت آن زد و آهسته در گوش خانم معلم خود گفت: متشکرم خانم«تامپسون » که مرا باور کردي . بسيار متشکرم از اينکه احساس مهم بودن را در درونم بيدار کردي و به من نشان دادي که ميتوانم مهم وتاثير گذار باشم. خانم «تامپسون» که اشک در چشمانش جمع شده بود آهسته پاسخ داد. تو کاملا در اشتباهي! «تدي» اين تو بودي که به من آموختي ميتوانم مهم و تاثير گذار باشم. درآن زمان من اصلا نمي دانستم چطور بايد بياموزم تا اينکه با تو آشنا شدم.

زندگي پر از سواله مي دونم
رسيدن به تو خياله ميدونم
تو ميگي يه روزي مال من من ميشي
اما موندنت محاله ميدونم
تو ميگي شبا دعامون ميكني
چشمه ي چشات زلاله ميدونم
توي آسمون سرنوشت ما
ماه كاملم هلاله ميدونم
تو ميگي پرنده شيم بريم هوا
غصه ي ما دو تا بال ميدونم
چشم من پر از غم نبودنت
دل تو پر از ملاله ميدونم
طاقتم ديگه داره تموم ميشه
صبر تو رو به زوال ميدونم
اون درخت سيب آرزوهامون
پر ميوه هاي كاله ميدونم
آره ميري و نمي پرسي كه اين
دل عاشق در چه حاله ميدونم![]()