تبليغاتX
تراوشات یک ذهن کویری
اله من

تمام ابروی ۲۲ساله ام را انباشته و

پیشکش درگاهت میکنم

وتنها استجابت یک دعا را میطلبم:

نیک بختی یک عزیز

که کابوسهای شبانه ام میگوید

دلش را شکستم...

هر چند او قرارست هرگز از من نگذرد

پ.ن:اله من تویی تنها کریم و ستارالعیوب

88/08/17 تراوشات ذهن صبا

در ظلمت شب

نقابم را میکنم

غلتی میزنم

در آینه بی اختیار تصویرم را میبینم

وای دخترک...

جای نقاب روی صورتم مانده...

پ.ن:یک دوست واره برای همیشه از زندگیم حذف شد و خداحافظی کرد تا قیامت...

پ.ن:خدایا حکمتت رو شکر...

پ.ن:دوستی از کویر به دیدنم امد

پ.ن:یادت میاد گفتم بهت اگه نمیشی مرهمم تورو خدا

زخمم نشو که تیکه پارست بدنم...

 

88/08/13 تراوشات ذهن صبا |

به زور از مادر مرا جدا میکنند

با ضربتی بر پشتم میکوبند

آهای...لطفی کن!

بر سرم بکوب که

نیک جهان مادر را با این پلید گیتی

 معامله کردم

پ.ن:حس دوباره خاله بودن رو تجربه کردم...

پ.ن:تنها خدا را دارم...به غیر او تنهایم

پ.ن:برکه بودن سخت است...من دریا میخواهم

پ.ن:هر کسی از ظن خود شد یار من...ازدرون من نجست...

 

88/08/04 تراوشات ذهن صبا |

دیوارهای دست سازم را 

با تمام قدرتِ  رنج و کینه

 چند ساله ام آوار میکنم

من در عطش چند جرعه پلم...

 

پ.ن: چوب خدا صدا نداره...

پ.ن: تماشاچی یه بازی جالب تو زندگیمم

پ.ن: میخواهم  عشق خاصیتم شود

نه رابطه خاصم با کسی...

88/07/12 تراوشات ذهن صبا |